سيد محمد باقر برقعى
3110
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
من و كتاب سراب تشنهام و موج آب را مانم * درنگ تلخم و اوج شتاب را مانم درخششى و شتابى و بستر عدمى * به يك نگاه نپايم شهاب را مانم اگر رگم نخراشى خروش برنكشم * از اين خراش خروش رباب را مانم به هر زمان سر زلفى نشستهام لرزان * ز من قرار مجو ، پيچوتاب را مانم به جرم پردهدرى شد به شيشه زندانى * بدين گناه اسيرم ، گلاب را مانم گرم هواى تو از سر فتد تباه شوم * از اين هواست كه هستم حباب را مانم درون خون دل خويش روز و شب جوشم * مبين به سرخى رويم ، شراب را مانم به ذرّه مهر بورزم ز اوج استغنا * كه بر سپهر وفا ، آفتاب را مانم لبم خموش بود در كمال گويايى * بدين خموشى « گويا » كتاب را مانم طنز زندگى سخت است بر تباهى انسان گريستن * با هجر آفتاب چو باران گريستن در اين غروب تلخ غمانگيز چون على * با خون دل ز غربت قرآن گريستن چون لاله داغ دل منما بايد اى دريغ * چو نان بنفشه سربهگريبان گريستن خوشيده است چشم اميدم ز بس به بيم * در آرزوى چشمهء حيوان گريستن با وصل يار چشم نداريم حسرتا * كو رخصتى براى به هجران گريستن اميد گريه نيست مدار از من اى عزيز * جرم است در عزاى عزيزان گريستن دشوار لب به خنده شود باز و بسته است * راه اميد فارغ و آسان گريستن دل آرزوى خنده ندارد در اين زمان * كو آن زمين كه در آن بتوان گريستن بس چشمها ز آبله بايد كه چشم دل * خو گر شود به خار مغيلان گريستن يعقوب را بگوى كه گامى فراگذار * زى مصر شو چه سود به كنعان گريستن آنگه كه برد سيل بلا مور را چه سود * تا حشر هم به ملك سليمان گريستن خو كردهام به درد بدانسان كه ديگرم * باقى نمانده حال به درمان گريستن تلخ است تلخ اى دل دانا كه اينچنين * هردم ز دست مردم نادان گريستن طنزيست زندگانى « گويا » كه بايدت * گريان به خنده بودن و خندان به گريستن